۱۷:۰۱ - ۱۳۹۳/۱۲/۲۶

حجت الاسلام شهید هادی ذوالفقاری

خواهران شهید ذوالفقاری می‌گویند: هادی در یک وصیت نامه به دست‌خطی معمولی نوشته بود «راهپیمایی ۹ دی یادتان نرود. حجاب‌های امروزی بوی حضرت زهرا(س) نمی‌دهد، حجابتان را زهرایی کنید. پیرو خط ولایت فقیه باشید.»

امت اسلامی- مسجد موسی‌بن جعفر(ع) مسجدی است حوالی میدان خراسان. جایی که «هادی ذوالفقاری» بیشتر وقتش را در آن می‌گذراند. اتاق بسیج مسجد در همان نگاه اول یک اتاق ساده‌ است و در اتاقی ساده شاید چیزی برای جلب توجه وجود نداشته باشد جز دیوارهای پوشیده شده از بنرهای نام ِ اهل بیت(ع) که خود هادی ذوالفقاری آن‌ها را طراحی کرده است. شاید هیچ‌کس فکرش را نمی‌کرد اتاق بسیجی که به نگاه و انتخاب‌های او طراحی و آراسته شده است روزی محلی برای مصاحبه با خانواده‌اش باشد. مصاحبه‌ای با محوریت شهادت فرزندشان. شهید هادی ذوالفقاری متولد سال ۱۳۶۷ است. به تعبیر آن‌ها زندگی‌ هادی از جایی به صورت جدی‌تر شروع می‌شود که دنیای ساده طلبگی را به همه زرق و برق‌های دنیای جوانی‌اش ترجیح می‌دهد.

شهیدی که برای عراقی ها چفیه می خرید

به گفته مادرش «مراقبه‌ها در مورد هادی پیش از تولدش آغاز شد. از همان کودکی راهش مشخص بود. نماز شب می‌خواند در قنوتش شهدا را دعا می‌کرد». خانواده‌اش می‌گویند کسی که همه‌اش زمزمه یا حسین(ع) روی لب دارد عشقش به اهل بیت مشخص می‌شود. به همین خاطر شهید ذوالفقاری مداح هیئت رهروان شهدا و عاشق هیئت موج‌الحسین بود. کمدش پر بود از عکسهای حاج همت، شهید دین‌شعاری و ابراهیم هادی. می‌گفتند بیشتر وقتش برای بسیج و کار فرهنگی برای شهدا بود. و آخر عشقش به طلبگی ختم شد. نجف را انتخاب کرد و از این راه به شهادت رسید. بخش نخست گفت‌وگوی تسنیم با خانواده هادی ذوالفقاری طلبه شهید مدافع حرم در روزهای گذشته منتشر شد. بخش دوم و پایانی این گفت‌وگو را در ادامه می‌خوانید:

محل سکونتش در نجف را به زائران تهی‌دست می‌سپرد

مهدی ذوالفقاری برادر طلبه شهید مدافع حرم برادرش را به مهربانی و رأفت می‌شناسد و می‌گوید: «نمی‌گذاشت کسی از دستش ناراحت شود یا اگر دلخوری پیش می‌آمد سریعا از دل طرف درمی‌آورد. هادی به ما می‌گفت یکی از خاله‌هایمان را در کودکی ناراحت کرده است اما نه ما چیزی به خاطر داشتیم نه خاله‌‌مان. ولی همه‌اش می‌گفت باید بروم از دلش دربیاورم. هیچ‌وقت ناراحتی کسی از ذهنش بیرون نمی‌رفت و دوست نداشت کسی با دلخوری از او، جدا شود.»

دوستان شهید ذوالفقاری درباره روزهای حضور او در نجف می‌گفتند: «خانه‌ای وسیع و قدیمی در نجف به هادی سپرده شده بود که او در یکی از اتاق‌های کوچک و محقر آن سکونت داشت و اغلب وقتش را در خانه به عبادت، نماز و روزه اختصاص داده بود. او از صاحبان اجازه گرفته بود تا زائران تهی‌دستی که پولی ندارند را به آن خانه بیاورد و در آنجا به آن‌ها اسکان دهد. برای زائران غذا درست می‌کرد و در بیشتر کارها کمک‌حال‌شان بود. اگر زائری هم نبود به تهی‌دستان اطراف خانه سکونت می‌داد و در هیچ‌حالی از کمک دادن دریغ نمی‌کرد. آن خانه‌ حدود ۱۰۰ سال قدمت داشت و بسیار وسیع بود شاید هرکسی جرات نمی‌کرد در آن زندگی کند. بعد از شهادت هادی آن را به طلبه دیگری سپردند اما آن طلبه نتوانست با ظلمت و وحشت خانه کنار بیاید. هادی اتاق‌ها را به زائران و مهمانان می‌داد و خودش یک گوشه می‌خوابید گاهی پتوی خودش را هم به آن‌ها می‌بخشید و عادت کرده بود که بدون بالش و لوازم گرمایشی بخوابد. او در این مدت با پیرمرد نابینایی آشنا شده بود و کمک‌های زیادی به او کرده بود. حتی آن پیرمرد نابینا را برای زیارت به کربلا هم برده بود».

شهیدی که برای عراقی ها چفیه می خرید

با همه سختی‌ها جوری از نجف می‌گفت که انگار آنجا راحت است

زینب ذوالفقاری می‌گوید: «هادی هیچوقت نمی‌گفت در نجف سختی کشیده است. همیشه جوری برای ما از اوضاعش تعریف می‌کرد که انگار هیچ مشکلی ندارد. مثلاً یک بار که به خانه آمده بود می‌پرسید چطور باید ماکارونی درست کنم؟ ما هم یادش می‌دادیم یکجوری به ما نشان داده بود که آنجا خیلی راحت است. فضا و موقعیت‌اش را به گونه‌ای توصیف کرده بود که خیال ما از آن راحت بود.

فکر نمی‌کردیم برای عشق به اهل بیت(ع) جانش را هم بدهد

وقتی فکر هادی اذیت‌مان می‌کرد که در تنهایی و شهر غریب دارد زندگی می‌کند و با او تماس می‌گرفتیم یکجوری با ما حرف می‌زد که دلواپسی‌هایمان را برطرف می‌کرد و خیال‌مان آسوده می‌شد. هیچ وقت به این فکر نمی‌کردم که هادی یک روز با داعشی رو به رو باشد. اصلا فکر نمی‌کردم شرایط هادی اینجوری باشد. فکر می‌کردم هادی چند سال دیگر می‌آید ایران و ما با یک طلبه با لباس روحانیت مواجه می‌شویم با همان محاسن و لبخند همیشگی‌اش. اصلا هیچوقت فکر نمی‌کردم او را در لباس جنگ ببینم حتی تصورش را هم نمی‌کردم کسی که همیشه اوضاع درس خواندن و طلبگی‌اش را در نجف آرام توصیف می‌کرد برای جنگ با یک داعشی آماده باشد. هادی را با تمام تفاوت‌هایش یک آدم عادی می‌دانستم فکر نمی‌کردم جنگیدن با داعش دغدغه هادی باشد. فکر نمی‌کردم عشق به اهل بیت(ع) تا حد جان دادن برایش مهم باشد.

می‌گویند شهدا اسراری دارند که هیچکس از آن‌ها باخبر نمی‌شود؛ هادی همینطور بود

ای کاش با ما حرفی می‌زد. می‌گفت چه چیز در سر دارد. شاید ما هم به کمکش می‌رفتیم. شاید به کمک ما نیاز داشته و سکوت می‌کرده و اگر می‌گفت تنهایش نمی‌گذاشتیم. این فکرها مرا اذیت می‌کند. می‌گویند شهدا اسراری را در دلشان نگه می‌دارند و هیچکس از آن باخبر نمی‌شود مگر بعد از شهادتشان. هادی مثل ما نبود که تا یک اتفاقی می‌افتد بیاید برای همه تعریف کند. هیچ وقت از اتفاقات نگران‌کننده حرف نمی‌زد. آرامش در کلامش جاری بود.

از مشقت و سختی‌ها و غربت نجف برای هیچکس چیزی نگفت و ما تازه الان فهمیده‌ایم. همه‌اش ناراحتم که چرا از سختی‌هایش حرف نزد. کاش می‌گفت و ما شریک سختی‌هایش می‌شدیم. وقتی به تهران می‌آمد آنقدر دلش برای نجف تنگ می‌شد و برای بازگشت لحظه شماری می‌کرد فکر هم نمی‌کردیم آنجا شرایط سختی داشته باشد.

شهیدی که برای عراقی ها چفیه می خرید

می‌گفت قلب آدم در حرم حضرت  امیر(ع) یک جور دیگری است

هروقت هادی از نجف زنگ می‌زد ما گریه می‌کردیم. ما دخترها نمی‌توانیم دلتنگی‌هایمان را بروز ندهیم. هادی انقدر زندگی در نجف را دوست داشت می‌گفت بیایید همه برویم آنجا زندگی کنیم آنجا به آدم آرامش می‌دهد. می‌گفت قلب آدم در حرم یک جور دیگر می‌شود. بعضی وقت‌ها زنگ می‌زد می‌گفت حرم هستم گوشی را نگه‌می‌داشت تا به حضرت علی(ع) سلام بدهیم. کربلا هم می‌رفت همینجوری بود.

فیلم خداحافظ رفیق را خیلی دوست داشت

یک بار هادی به من گفت: “زینب! فیلم خداحافظ رفیق را دیده‌ای”؟ گفتم “نه”. نشستیم با هم دیدیم. یک مدت فکر می‌کردم هادی هم مثل آدم‌های درون فیلم هر شب دارد با موتور با دوستانش به بهشت زهرا(س) می‌رود. صحنه‌های این فیلم همه‌اش جلوی چشم‌های من است. همه‌اش نگران بودم می‌گفتم نکند شباهت‌های هادی با محتوای فیلم اتفاقی نباشد. الان می‌فهمم چرا هادی انقدر به فیلم “خداحافظ رفیق” علاقه داشت».

شهید ذوالفقاری با هیچکس از جنگیدن صحبتی نکرده بود جز مادر و پدرش. در تماس‌های تلفنی‌اش آن‌ها را در جریان می‌گذاشت و می‌گفت که قرار است برای دفاع از حرم اهل بیت(ع) به جنگ برود. اما اشک و دلتنگی خواهرانش مانع می‌شد تا همه چیز را برای آن‌ها بگوید.

مادرش می‌گوید: «خیلی دوست داشت به سوریه برود و از حرم حضرت زینب(س) دفاع کند اما روزی‌اش شهادت در جوار حرم عسکریین بود. اولش که با من مطرح کرد گفتم درست را می‌خواهی چه کنی؟ گفت اگر شهید نشدم درسم را ادامه می‌دهم اگر که شهید بشوم که چه بهتر خدا می‌خواهد که اینگونه باشد. نه من سخت‌گیری کردم نه پدرش.

یک طرف دیوار خانه را پر کرده بود از نام حضرت زینب(س)

از علاقه‌اش به اهل بیت(ع) خبر داشتم. شور عجیبی داشت کسی جلودارش نبود. یک طرف دیوار خانه را از بنری پوشانده بود که رویش اسم حضرت رقیه(س) و حضرت زینب(س) نوشته شده بود. می‌گفت نباید بگذاریم حرم دست نااهلان بیفتد. از آخرین باری که به من گفت می‌خواهم بروم بجنگم تا شهادتش دو سه هفته طول کشید بیشتر سوریه مد نظرش بود اما درگیر جنگ سامرا شد و بیشتر از این جزئیات دیگری نمی‌گفت».

مهدی ذوالفقاری می‌گوید: «نمی‌توانستیم بگوییم دست از آرزویت بردار. به ما هیچ چیز از مبارزات و جنگ‌ها نمی‌گفت فکر می‌کنم این به خاطر این بود که ما ناراحت نشویم. الان از فیلم‌هایی که کم و بیش به دستمان می‌رسد می‌فهمیم چه حالی داشته و برای نگران نکردن ما چیزی نمی‌گفته است. شهید ذوالفقاری هر سال ماه رمضان به تهران می‌آمد و کنار خانواده‌اش بود. اما باز هم همه وقتش را یا در بسیج و هیئت می‌گذراند یا با خواهرهایش به مسجد ارگ می‌رفت. هیچکس او را با فراغت در خانه نمی‌دید.

بعد از شهدای حادثه آتش سوری مسجد ارگ، یک بار هادی گفت می‌آیی برویم مسجد ارگ؟ گفتم آره می‌آیم من اصلا تا به حال داخلش هم نیامده‌ام. ما را با موتور برد و عزاداری کردیم. وقتی برگشتیم دیدم چهره هادی خیلی برافروخته شده است. همه گردنش هم سرخ بود. فهمیدم از شدت منقلب شدن و عزاداری حالش عوض شده است. عزاداری هادی با من فرق داشت. انگار حال دیگری پیدا می‌کرد و این عزاداری خیلی رویش تأثیر داشت».

دوباره مرور خاطرات اشک‌های خواهر شهید را روی صورتش جاری می‌کند و چشم‌هایش گر می‌گیرد و می‌گوید: «آخرین بار که به خانه آمد ماه رمضان امسال بود. به کسی خبر نداده بود می‌آید. از سرکار که آمدم یک هو هادی از پشت دیوار جلوی من پرید و مرا غافلگیر کرد. هنوز لبخندش را یادم است همیشه دنبال این بود که ما را ذوق زده کند».

شهیدی که برای عراقی ها چفیه می خرید

وصیتش را با بسم رب الزهرا(س) آغاز کرده/ماجرای افطار با آلوچه و لواشک

زهرا ذوالفقاری در خانه به نزدیک‌ترین خواهر شهید شهرت دارد، زینب خواهر بزرگ شهید می‌گوید فکر می‌کنم ارادت خاص هادی به زهرا به خاطر نامش بود نه اینکه با ما صمیمی نباشد اما با زهرا جور دیگری بود. الان می‌فهمم چقدر به حضرت زهرا(س) ارادت داشت. الان وقتی دلم برایش تنگ می‌شود با دو چیز آرام می‌شوم. یا می‌گویم «اللهم عجل لولیک الفرج» تا داعشی‌ها از بین بروند دوست دارم زودتر امام زمان بیاید تا همه خلاص شوند. یکی هم می‌گویم یا زهرا(س). هادی حتی وصیتنامه‌اش را هم با بسم رب الزهرا(س) آغاز کرده است.

زهرا ذوالفقاری در تأیید حرف‌های خواهر بزرگش می‌گوید: «هادی بیشتر کارهایش را به من می‌گفت با من خیلی صمیمی بود. مثلا می‌گفت این لباسم را بشوی یا فلان لباسم را اتو کن. من با عشق اینکارها را برایش می‌کردم. همیشه وقتی دیر می‌کرد و دلم برایش تنگ می‌شد زنگ می‌زدم می‌گفتم هادی بیا خانه. انقدر بسیج و مسجد نباش کمی هم پیش ما در خانه باش.

آخرین باری که به تهران آمده بود برایمان کتاب معراج‌السعاده آورده بود و کلی از توصیه‌های اخلاقی کتاب را برای ما می‌گفت. مثلاً می‌گفت کمتر حرف بزنید بیشتر سکوت کنید اگر در جمع می‌خندید جوری بخندید که دندان‌هایتان معلوم نشود. گاهی از نجف زنگ می‌زد می‌گفت به چیزی نیاز پیدا کرده من سریعا برایش تهیه می‌کردم و می‌فرستادم. ماه رمضان که آمده بود آلوچه و چیزهای ترش خریده بودم رفت آن‌ها را آورد سر سفره تا باآن‌ها افطار کند. می‌گفت انقدر در نجف چیزهای شیرین خورده‌ام الان دوست دارم چیزهای ترش بخورم. به خاطر همین هم از این خوردنی‌های ترش برایش به نجف می‌فرستادم.

او همه حرف‌هایش را با لخند خاصی بیان می‌کند گویی از تداعی خاطرات برادرش جان می‌گیرد، وقتی بیشتر از او پرسیده می‌شود، پاسخ می‌دهد: «به من می‌گفت بیا اینجا با هم زندگی کنیم من می‌گفتم من دانشجوام درسم را چه کار کنم؟ اما حالا پشیمانم می‌گویم کاش رفته بودم. اصلا فکرش را نمی‌کردم هادی شهید شود. انقدر خیالمان از او راحت بود فکر نمی‌کردیم اتفاقی برایش بیفتد. خیال می‌کردیم همه چیز مرتب است البته قطعا از نظر او همه چیز مرتب بود.

خود هادی انگار می‌دانست که شهید می‌شود چون تاریخ وصیت‌نامه‌اش ۱۹ بهمن و روز شهادتش ۲۶ بهمن است. انگار می‌دانست به تاریخ شهادتش نزدیک شده است. اولین شب فاطمیه هم پیکرش را به خاک سپردند و همه ما این را نشانه‌ای از علاقه ویژه هادی به حضرت زهرا(س) می‌دانیم».

معصومه ذوالفقاری کوچک‌ترین خواهر شهید است، او هم از آخرین بازگشت برادرش به تهران خاطره خوبی دارد و لبخندها و شوخ‌طبعی‌های شهید را در آخرین دیدار از یاد نمی‌برد. می‌گوید: ماه رمضان قبلی مقدار زیادی پارچه زرد با خودش آورده بود ما کمکش کردیم و ۲۰ سانت ۲۰ سانت آن را بریدیم. هادی اسامی حضرت زهرا(س) و ائمه(ع) را رویشان چاپ کرد و از آن‌ها سربندهای قشنگی درآورد. همه آن سربندها را با خودش به نجف برد.

چفیه روی صورتش می‌انداخت می‌گفت نگاه به نامحرم راه شهادت را می‌بندد

من شنیدم که دوستانش می‌گویند هادی وقتی می‌خواست به کربلا برود روی صورتش چفیه می‌انداخته و می‌گفته “اگر به نامحرم نگاه کنی راه شهادت بسته می‌شود” برای همین اینکار را می‌کرد تا چشمش به نامحرمی نخورد.

بیشتر لوازم بسیج مردمی عراق، ایرانی است/حدود چهل هزار چفیه برای الحشد الشعبی خرید

دوستانش می‌گویند: «بیشتر لوازمی که بسیج مردمی عراق استفاده می‌کنند لوازم ایرانی است. پرچم‌ها، سربندها و چفیه‌هایی که الان بسیج مردمی عراق دارند از آن استفاده می‌کنند. حاصل کار شهید ذوالفقاری بود. حدود سی چهل هزار چفیه برای الحشد الشعبی خرید. این اواخر حدود سی چهل هزار پرچم طراحی کرد. آن‌هایی هم که درعراق بودند شهید ذوالفقاری را خیلی قبول داشتند. برای این کارها چیزی حدود ۸۰، ۹۰ میلیون تومان هم به شهید داده بودند تا هزینه این پرچم‌ها و سربندها کند که این خود نشان از اطمینانی دارد که بسیج مردمی عراق به شهید ذوالفقاری داشت.

شهیدی که برای عراقی ها چفیه می خرید

خود عراقی‌ها می‌گفتند هادی خیلی شجاعت داشت/دوسال تمام التماس می‌کرد تا او هم بجنگد

خود عراقی‌ها می‌گفتند هادی خیلی شجاعت داشت. او دوسال و خورده‌ای میان بچه‌های سپاه بدر که بسیج مردمی هم در کنار آن‌ها تشکیل شد، خدمت می‌کرد و التماس می‌کرد که “بگذارید من هم بجنگم”. آن‌ها به شهید می‌گفتند نمی‌شود ما نسبت به شما مسئولیم و نمی‌توانیم به این راحتی شما را اعزام کنیم چون ضشما ایرانی هستید. اما در جنگ جدیدی که در عراق به راه افتاد وضعیت کمی فرق کرد و انقدر هادی برایشان کار کرد تا آن‌ها راضی شدند و درخواست هادی را اجابت کردند.

ملاک‌هایش برای انتخاب همسر دنیوی نبود

شهید ذوالفقاری هم وقتی در نجف مشغول درس و کار و خدمت بود؛ مانند جوانان دیگر این توانایی را در خودش دید که می‌تواند خانواده تشکیل داده و مسئولیت خانواده جدیدی را به دوش بگیرد. دوستانش می‌گویند به اطرافیان گفته بود اگر مورد خوبی سراغ دارند به او معرفی کنند. هادی هم مثل همه ملاک‌هایی برای انتخاب همسر در ذهنش داشت با تفاوت اینکه ملاک‌های او بر خلاف خیلی از جوانان نسل جدید و امروزی ملاک‌های خاص و خدایی بود. دیدگاهش دنیوی نبود او به فراتر از این چیزها می‌اندیشید.

دوست داشت همسر آینده‌اش پوشیه بزند

هادی ذوالفقاری دلش می‌خواست همسری که برمی‌گزیند حجابش کامل کامل باشد و برخلاف همه هم سن و سال‌هایش به شبکه‌های اجتماعی و رسانه وابستگی غلط نداشته باشد. به رادیو و تلویزیون وابستگی و علاقه نداشت و از نظر او زندگی بدون این‌ها هم زبیا و بدون مشکل بود. چند جایی هم برای خواستگاری رفته بود اما… پیش از آنکه دختری با ملاک‌های ذهنی‌اش پیدا کند به شهادت رسید.

همه آنهایی که سن و سالشان به روزهای داغ مرداد سال ۶۷ می‌رسد، حسرت و اندوه هزاران ایرانی از جا‌ ماندن از کاروان بزرگ شهادت  را خاطرشان هست. حالا سال‌ها از آن روزها می‌گذرد، امینت مرزهای ایران به مدد بخش بزرگی از همان حسرت‌خوردگان روز به روز مستحکم‌تر از قبل تامین شده است، در میانه سرزمین پر از خون خاورمیانه، سرزمین ایران استوار ایستاده است، اما در کیلومترها آن سوتر، در دو سرزمین منبع قلب‌های شیعیان، راه دیگری باز شده است.

آن حسرت‌خوردگان، حالا پیر شده‌اند، خیلی‌هایشان از دنیا رفته‌اند و به یاران شهیدشان پیوسته‌اند، اما نسل جدیدی از جوانان ایران به میدان آمده‌اند که یادگار روزهای خوش دهه آرمانگرایی در ایران هستند. آرمانگرایانی که همچون پیر و مولایشان برای آرمانشان مرزی قائل نیستند، شنیده‌اند که سرزمین قبور مطهر امامان و بزرگانشان تهدید شده‌اند، رنج سفر و دوری به تن خریده‌اند، بار غربت به دوش کشیده‌اند و در سرزمین و دیار دیگری که نام «ایران» ندارد، اما آرمان بزرگ عدالت‌طلبی و حق‌طلبی در آن دنبال می‌شود به نبرد با شر روزگار ما پرداخته‌اند.

می‌گویند شش هفت روز از آخرین اعزام هادی می‌گذشت که او در ۲۶ بهمن‌ماه به شهادت رسید. هادی به همراه مدافعان حرم دیگری حدود ۲۰ کیلومتر جلوتر از حرم عسکریین می‌ایستادند و شب‌ها را در حرم می‌خوابیدند. یک روز حوالی ظهر ۲۰ عراقی یکجا جمع بودند و فقط هادی میان‌شان ایرانی بوده است.

به همراه ۲۰ عراقی در عملیات انتحاری داعش شهید شد

یکی از ماشین‌های عراق به دست داعش افتاده بود نیروهای داعش آن ماشین را بمب‌گذاری می‌کنند و می‌آیند تا در میان عراقی‌ها عملیات انتحاری انجام دهند وقتی‌ نیروهای عراق متوجه می‌شوند سه آرپی‌جی به سمت ماشین شلیک می‌کنند اما چون ماشین ضد زره بوده آرپی‌جی‌ها به آن صدمه‌ای نمی‌رساند. همین می‌شود که ماشین به سمت نیروهای عراقی می‌آید و نیروهای دشمن به صورت انتحاری ماشین را منفجر می‌کنند.

وقتی خبر شهادت هادی به دوستانش می‌رسد می‌گویند شش نفر مفقود شده‌اند اما چون به زبان عربی بوده آن‌ها به اشتباه فکر می‌کنند که می‌گویند فقط شش نفر پیکر دارند. برای همین تصورها بر مفقودیت پیکر هادی بود.

اول گمان می‌کردند پیکر ندارد؛ بعد از چند روز سیدکاظم الجابری شناسایی‌اش کرد

در اصل پیکر شهید ذوالفقاری بر اثر انفجار پرت شده بود. یک نفر درحال عبور از معرکه پیکر او را می‌بیند و پلاک را برای اطلاع خبر شهادت برمی‌دارد و بدن شهید بی‌پلاک آنجا می‌ماند. تا اینکه او را به بغداد انتقال می‌دهند. اول به مادر شهید می‌گویند بیاید آزمایش DNA بدهد تا شاید بخشی از پیکرش بعدا پیدا شود اما در همین شب‌ها خبر دادند پیکری در بغداد پیدا شده است که مشخصاتش به هادی ذوالفقاری شبیه است. سیدکاظم الجابری که مشخصات را می‌شنود می‌گوید احتمالا هادی ذوالفقاری است خودش به بغداد می‌رود و او را شناسایی می‌کند.

با تأخیر در بازگشت پیکرش، اول فاطمیه به خاک سپرده شد

همه دوستان و آشنایان ِ شهید بر این باورند که شاید علت این مفقودیت ارادت ویژه شهید به حضرت زهرا(س) بوده است چون وقتی پیکر او با این تأخیر چند روزه می‌رسد شبی که به خاک سپرده می‌شود با شب اول فاطمیه همزمان می‌شود.

دوستانش می‌گویند بعد از شهادت هادی وقتی به خانه‌اش رفتیم دیدیم حتی سجاده‌اش پهن بوده است. انگار که او بعد از نماز برای رفتن و جنگیدن به قدر سجاده جمع‌کردنی هم درنگ نکرده است.

مادر شهید ذوالفقاری که حالا لرزش صدایش کاملا حس می‌شود از روزی می‌گوید که خبر شهادت پسرش را به او دادند. می‌گوید: «سه‌شنبه بود من سه‌شنبه‌ها با بقیه به جلسه قرآن می‌روم. در جلسه قرآن بودم که به من زنگ زدند پرسیدند خانه‌ای؟ گفتم نه. بعد گفتند بروید خانه کارتان داریم. فهمیدم صحبت‌شان درمورد هادی است اما نگفتند چه کاری دارند. آمدند و گفتند هادی مجروح شده است. من اول حرف‌شان را باور کردم؛ گفتم حضرت ابوالفضل(ع) و امام حسین(ع) کمک می‌کنند عیبی ندارد اما رفته رفته حرف عوض شد بعد از دو سه ساعت که گذشت همسایه‌ها آمدند گفتند هادی به شهادت رسیده است».

برادر شهید هم ساعتی که قرار بود خبر شهادت هادی ذوالفقاری به خانواده‌اش برسد سر کار بود. او می‌گوید: «سر کار بودم. حدود ۱۶ تماس از دست رفته روی گوشی‌ام دیدم. چون صدای دستگاه زیادی در محیط می‌پیچد متوجه صدای زنگ تلفنم نبودم. موقع تعویض لباس تعداد میسکال‌ها را دیدم. دوباره یکی از بچه‌ها زنگ زد گفت برادرت مجروح شده است. بیا اینجا با هم صحبت کنیم من حدس زدم اتفاقی بیشتر از مجروحیت افتاده که دارد اینجوری می‌گوید. آمدم با بچه‌ها دور میدان قیاسی جمع شدیم. اول گفتند هادی مجروح شده می‌خواستند هول نکنم اما بعدش گفتند در بیمارستان شهید شده و اوضاع را کامل برایم شرح دادند».

زینب، خواهر بزرگتر شهید ذوالفقاری که دیگر مهار کردن اشک‌ها از کنترلش خارج شده است، می‌گوید: «من سرکار بودم از طرف خواهرم معصومه برایم پیامک آمد. زنگ زدم. گفت می‌گویند هادی مجروح شده، پیش خودم گفتم هرچه هست کمک می‌کنیم خوب می‌شود. درون ذهنم تصور کردم هرشرایطی هم پیش آمده باشد کنارش هستیم. دوباره به من زنگ زدند و گفتند هادی شهید شده، همان موقع با زانو روی آسفالت افتادم. یک جوری گریه می‌کردم که همه نگاهم می‌کردند. نمی‌توانستم باور کنم می‌خواستم فقط فریاد بزنم دوست داشتم یکجوری پرواز کنم و پیش هادی بروم. تا بتوانم یک لحظه دیگر ببینمش یا او را درون آغوشم بگیرم. اصلا دیگر نمی‌فهمیدم کجا هستم. همه جا برایم تاریک شده بود.

وقتی به خانه رسیدم دیدم کلی کفش زنانه و مردانه جلوی در است تا آن موقع همه‌اش خودم را دلداری می‌دادم می‌گفتم شاید اشتباه شده. باورش برایم سخت بود. با اینکه گفته بود برای من گریه نکنید برای حضرت زهرا(س) گریه کنید اما دلتنگی امان مرا بریده بود. الان شاید ذره ای کوچک و اندک از غم حضرت زینب(س) را بفهمیم که چقدر سختی کشید‌ه‌اند. ما الان در این شرایط داریم جان می‌دهیم حضرت زینب(س) چطور در آن شرایط تحمل کرده‌اند.»

وصیت کرده بود اسمم را روی قبر ننویسید/دوست داشت گمنام باشد

اشک‌هایش را پاک می‌کند و ادامه می‌دهد: هادی گفته است یازهرا(س) زیاد بگویید الان وقتی عکس هادی را می‌بینم به جای اسمش یازهرا(س) می‌گویم. در قسمتی از وصیتنامه‌اش نوشته است روی سنگ قبر من اسمم را ننویسید به نظرم این را هم به خاطر غریبی حضرت زهرا(س) گفته است. این‌ها همه‌اش ارادتش به حضرت زهرا(س) را نشان می‌دهد. هادی دوست داشت شهید گمنام باشد همیشه هم این را می‌گفت.

قبل از اینکه هادی شهید شود یک شب خواب دیدم هادی شهید شده و دوستانش به ما نمی‌گویند فقط خودم را می‌بینم که چقدر بی‌تابم و خودم را می‌زنم. بعد از دوسه ماه وقتی خبر شهادت هادی آمد همه‌اش گفتم کاش خوابم را جدی می‌گرفتم و پیگیر می‌شدم. تا حداقل بفهمم هادی در حال مبارزه است و من را هم در راه خودش قرار بدهد. فکر نمی‌کردم هادی ما را تنها بگذارد فکر می‌کردم بالاخره یک روز هادی در این خانه را می‌زند و می‌آید و می‌گوید همه چیز تمام شد.»

می‌گفت حجاب‌های امروزی بوی حضرت زهرا(س) نمی‌دهد/راهپیمایی ۹ دی یادتان نرود

او به وصیت‌نامه‌ای که در کمد برادرش پیدا کرده بود اشاره می‌کند و می‌‌گوید: «ما یک وصیت‌نامه در کمدش پیدا کردیم خیلی تعجب کردیم و گفتیم یعنی هادی قبل از نجف رفتنش هم می‌دانسته قرار است چه بشود؟ یک وصیت‌نامه‌ با یک دست خط کاملا معمولی که پاک‌نویس هم نشده بود. در آن نوشته بود راهپیمایی ۹ دی یادتان نرود. حجاب‌های امروزی بوی حضرت زهرا(س) نمی‌دهد حجابتان را زهرایی کنید. پیرو خط ولایت فقیه باشید. اگر دنبال این مسیر باشید به آن چیزی که می‌خواهید می‌رسید همانطور که من رسیدم.

هادی خیلی‌ تودار بود. وقتی برای هادی مراسم گرفته بودیم یک خانمی آمد و گفت برادرت به ما کمک زیادی کرده است. ما اوضاع مالی خوبی نداشتیم اما برادر تو خیلی به ما کمک می‌کرد. هیچکس نمی‌دانست هادی از این کارها می‌کند خیلی برایم سخت است که الان می‌فهمم انقدر کم هادی را شناختم».

در وصیتش نوشت: «دنیا رنگ گناه دارد، دیگر نمی‌توانم زنده بمانم»

زهرا ذوالفقاری خواهر دیگر شهید می‌گوید: «هادی در بخشی از وصیتش نوشته بود “دنیا رنگ گناه دارد دیگر نمی‌توانم زنده بمانم”. این جمله او خیلی دلم را می‌سوزاند. نوشته بود انشاءالله امام حسین(ع)، حضرت زهرا(س) و امام رضا(ع) به قبر من بیایند. به نظر من عشق هادی به امام حسین(ع) باعث شهادتش شد. وقتی به نجف رفته بود هر وقت زنگ می‌زد بین‌الحرمین بود می‌گفتیم تو رفته‌ای نجف درس بخوانی چرا همیشه کربلا و بین‌الحرمینی؟ و در پاسخ ما می‌خندید».

خدا مادران شهدا را صبورتر می‌کند/چه رفتنی بهتر از شهادت؟

مادر شهید ذوالفقاری از اینکه پسرش را در راه انقلاب و مبارزه تشویق کرده است پشیمان نیست. باافتخار به عکس او نگاه می‌کند و می‌گوید: «غم از دست دادن هادی باعث نشد از حمایت هادی در این راه پشیمان باشم. اگر مرگ طبیعی بود غم ما سنگین‌تر بود. چه رفتنی بهتر از شهادت؟ آن هم به خاطر دفاع از اهل بیت(ع) و حرم اهل بیت(ع). این رفتن خیلی بهتر است. خیلی‌ها جوان‌هایشان را به طور طبیعی از دست می‌دهند اینطوری خیلی بد است. اما وقتی فرزند آدم انقدر خوب شهید شود صبرش هم بیشتر است و خدا کمک می‌کند.»

شهیدی که برای عراقی ها چفیه می خرید

هر سه‌شنبه با کاروان حضرت زینب(س) به دیدار خانواده شهدا می‌رویم

او مدت‌هاست که با خانواده‌های شهدا در تماس است هر سه‌شنبه با کاروان حضرت زینب(س) به دیدن یک خانواده شهید می‌رود. هر هفته ساعت ۱۵ با پرچم و جمع کثیری از مادران و خانواده شهدا به دیدار یک خانواده شهید می‌روند. به گفته خودش سالیان بسیاری است که این دیدارها ادامه دارد. او می‌گوید: «دخترم زینب گفت مادر انقدر با خانواده شهدا رفت و آمد کردی و به دیدارشان رفتی که خودت هم مادر ِ شهید شدی».

مادر شهید ذوالفقاری معتقد است که میان شهدای مدافع حرم و شهدای دفاع مقدس هشت سال جنگ تحمیلی تفاوتی نیست او لرزش صدایش را کنترل می‌کند و ادامه می‌دهد: «این شهدا راهشان را انتخاب کردند. همه‌شان یکی هستند. فکرشان یکی است. با مردم عادی فرق دارند. این شهدا ایثار و گذشت خاصی در مقایسه با بقیه داشتند. این تفاوت را من در میان هادی و مابقی بچه‌های خودم هم حس ‌کردم. هادی خیلی سرسخت و عاشق امام حسین(ع) بود. من از هادی می‌فهمیدم یک عاشق واقعی که جز خدا چیزی را نمی‌بیند یعنی چه.

شهیدی که برای عراقی ها چفیه می خرید

بخش زیادی از وصیتنامه‌اش، به طور اتفاقی محقق شد

شهید ذوالفقاری وصیت‌های عجیبی داشت که عمل کردنش مشکل بود اما به خواست خدا همه‌اش تحقق یافت. او وصیت کرده بود قبر مرا سیاهی بزنید و بعد مرا در آن دفن کنید. اما امکانش نبود قبرهای نجف به شکلی است که ماسه‌های سستی دارد بادی است و مثل ماسه‌های کشور ما نیست ممکن است خیلی ساده فروبریزد. هادی در معرکه شهید شد و غسل نداشت خودش قبلاً پرچم سیاهی تهیه کرده بود که خیلی ناگهانی پیکرش را درمیان آن پرچم پیچیدند و در قبر قرار دادند، ناخواسته کل قبرش سیاه و وصیت شهید عملی شد. به گفته دوستانش یک شال «یافاطمه الزهرا»(س) هم بود که آن را روی صورتش گذاشتند و به خواست خودش بالای سنگ لحد شهید با شی‌ءای نوشتند یا زهرا(س).

عراقی‌ها از تشییع شهید ذوالفقاری متعجب بودند؛ می‌گفتند این تشییع استثنایی است

می‌گویند در نجف عراقی‌ها برای شهدای خودشان تشییع خوبی در حرم‌ها راه‌ می‌اندازند ولی بعد از آن که می‌خواهند شهید را دفن کنند همه می‌روند و شاید فقط ۱۰ تا ۲۰ نفر می‌مانند. ولی تشییع پیکر شهید ذوالفقاری همه چیز فرق کرد، حدود ۲۵۰نفر آمده بودند. خود عراقی‌ها هم از شرکت چنین جمعیتی در مراسم تشییع جنازه شهید تعجب کرده بودند و می‌گفتند این تشییع استثنایی شد.

شهیدی که برای عراقی ها چفیه می خرید

شهدای عراقی را در یک حرم طواف می‌دهند اما پیکر هادی در همه حرم‌ها طواف داده شد

شهید ذوالفقاری وصیت کرده بود پیکرش را در سامرا، کربلا، نجف و کاظمین طواف دهند. عراقی‌ها شهدای خود را فقط به یک حرم می‌برند و طواف می‌دهند. اما درمورد هادی باز هم شرایط تغییر کرد او را هم به سامرا هم کاظمین هم کربلا و هم نجف بردند و برایش در همه حرم‌ها نماز خواندند. آیت‌الله آصفی هم بر پیکر این شهید نماز خواندند و اصلا شاید هیچ اطلاعی هم از علاقه زیاد شهید به حضرت آقا نداشتند. در آخر هم همه جمعیتی که برای تشییع پیکر شهید ذوالفقاری آمده بودند برای تدفین به سمت وادی‌السلام رفتند.

به گفته دوستان شهید قطعه شهدای عراق در نجف از حرم حضرت امیر(ع) فاصله بسیاری  دارد اما مزار شهید ذوالفقاری به حرم حضرت علی(ع) بسیار نزدیک است. می‌گویند شهید این قبر را از یکی از دوستانش که پیدا کرده بود گرفته بود که او هم قبر را برای مادرش در نظر داشت اما به درخواست شهید با مادرش صحبت کرده بود و رضایتش را گرفته بود تا مزار را به هادی ذوالفقاری بدهد. دوستانش می‌گویند شهید ذوالفقاری تمام این مدت بر سر مزاری که برای خودش گرفته بود حاضر می‌شد و دعا و نماز می‌خواند و در آخر مصادف با شب اول فاطمیه در آن به خاک سپرده شد.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*