چهارشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۰ - 16 ربيع أول 1433 - Wednesday, 8 Feb 2012
چه کسی گفته پاکستان برنج ندارد؟
دوشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۹ | ۰۹:۰۳ ق.ظ
به چشمان معصوم این کودکان نگاه کن… به جای دلسوختن… کمی به خود بیا… وقت پاکستانی شدن است، وقت درد کشیدن کنار پاکستان… ایرانی جماعت درب خانه اش باز است… میهمان نواز و لوطی…

پیش نوشت: امت اسلامی ، برادر مسلمان، بیا برادریت را ثابت کن… بیا ببین کودکان پاکستان چگونه در گل و لای دست و پا می زنند … بیا نگاه کن و رنج بکش، مبادا رگ غیرت عربستان نفت خور رگ به رگ شود… نه… روی من با شماست ای امت اسلام… حج امسال تا دلت بخواهد پاکستانی بود، اصلا چرا دروغ کم از ایرانی ها نمی آوردند، حالا… آقای “شیخ” بیا لا اقل خمس ریالهای پاکستانی ها را کمک کن… مطمئن باش با خمس همان دریافتی هایت سند آباد می شود…ما را چه به پا کردن در کفش های بزرگ… اصلا خود ما چه کردیم؟ آقای مجازی، رفیق من… بلاگر مسلمان… چند خطی برای پاکستان بنویس… مثل من بی مروت نباش … اصلا می دانی خواهرهای کوچکت چند روز است از وبا یکی یکی اسیر خاک می شوند… شاید از ۲۰ روز هم بیشتر باشد… عیبی ندارد… تا مشایی هست پاکستان و انسانیت و وظیفه کیلویی چند؟ … بنویس … نه با دست ها… با اشک بنویس… ناله شب قدر امسالت وامصیبتا باشد از غفلت از خواهرهای مدفون زیر سیلابت… همین کمی شرق تر از آفتاب سر کوچه… پاکستان مظلوم…

دلنوشت: بشکن ای دست، ای انگشت تو لااقل لب را بگز!… حالا که زمانه عوض شده، باید به فکر انبار “برنج پاکستانی” بود… چه کسی گفته پاکستان برنج ندارد… حکماً باز هم کاسه ای زیر نیم کاسه است… سیل کجا بود… اینها را هالییود ساخته… این دخترکان را هم که زیر خاک گل شده دفن می کنند حتما عروسکند… اصلا همه چیز تصنعی است… وبلاگم را بنویسم… مرا چه به پاکستان… مرا چه به مرگ رفقای مسلمانم… به قول قدیمی ها، ما خودمان ذغال فروشیم!… یکی نیست به این تخیلات امروزی ما بگوید: آهای مسلمون… آقای ارزشی… جناب مستطاب بلاگر … برنج سیری چند… صحبت از فاجعه انسانی است… صحبت از میلیونها بی خانمان و بی آشیانه است… تو چطور بر می خیزی سحری چرب و نرم می خوری… ولی حتی در انتهای همان نماز صبحت دریغ می کنی از دعا برای گرسنگان و تشنگان پاکستان… به خود بیا ای مرد…

نه … تکان نخوردی برادر… به چشمان معصوم این کودکان نگاه کن… به جای دلسوختن… کمی به خود بیا… وقت پاکستانی شدن است، وقت درد کشیدن کنار پاکستان… ایرانی جماعت درب خانه اش باز است… میهمان نواز و لوطی… افغان ها که بی خانمان و بی آشیان بودند روی درخت انقلاب ما آشیانه هایی برای پذیرایی بود… این روزها برادر و خواهر پاکستانی را تنگ باید در آغوش فشرد… مبادا که هدفمند کردن یارانه ها برای ما مهمتر از یاوری مظلومین باشد…

می توانی تصورش را کنی… زلزله دیشب دامغان… وسط تهران آمده بود، چه می شد؟… چه بلایی سر این جمعیت۱۷ میلیونی می آمد… خدای ما بزرگ درست… ولی چشممان به مرزها نبود تا یکی حتی کنسروی برایمان بفرستد… در شب ضربت خوردن علی (ع) آن اسوه خوبی ها… یادم آمد از آموزه اجتماعی زیبایش که به حسن تعلیم داد: پسرم! آنچه بر خود می پسندی بر دیگری هم بپسند و آنچه بر خود ناپسند می شماری بر دیگری هم نا پسند بشمار… حالا روی سخنم با ما مجازی هاست… اگر سیل و زلزله و هزار بلای دیگر ایران را تخریب کرده بود… چه برای خود می پسندیدی و چه نمی پسندیدی؟! … بسم الله… به مولایت علی اقتدا کن…

علیرضا کیانی، وبلاگ بیانچه

Comments are closed.