از ۱۵ بهمن تا ۱۴ بهمن
از ۱۵ بهمن تا ۱۴ بهمن
کمی طولانی است. ولی حوصله کنید، و تا آخرش را بخوانید. بعدش دیگر با خودتان. اصلش خب همان داستان «ظلم آباد» علی اشرف درویشیان است. مناسبتش هم که سیل در پاکستان است. و اینکه چرا این داستان را انتخاب کردم بخوانیدش میفهمید و اینکه سیزده قطعه است برای اینکه حوصله کنید!
درویشیان تلاش می کند تا هیجان دردناک پدری را برای مان به تصویر بکشد که در میانه ی سیل فرزندش را بر درخت گذاشت، او را نوازش کرد، و بوسید، و رفت تا شاید چیزی بدست بیاورد… حواس تان باشد داستان احساساتتان را بهم بریزد! یعنی وقتی تمام شد شما حتما باید ناراحت شده باشید. و این خیلی مهم است! و اینکه بعد از خواندن این پست چه خواهید کرد هم رابطه مستقیم دارد با همین ها که گفتم! حتی شده آخرش الکی گریه کنید!!
۱
رادیوی کهنه ی پدرش به بالاترین شاخه آویزان شده بود و او گاه گاه برای رهایی از تنهایی آن را روشن می کرد. گلویش پر از بغض و درد بود. دلش شور می زد. کف دست هاش هنگام بالا کشیدن از درخت خراشیده بود. نا آرام و دلواپس کت پاره و خیس پدرش را به خود می پیچید. گرسنه بود و بی حال. نمی دانست چه بکند. سرش از افکاری بی بند و بار و دلش با غصه و درد انباشته بود. نگاهش از روی سیل خروشانی که درخت و او را در بر گرفته بود و تا پای تپه های دور، دامن گسترده بود می لغزید. می رفت و می رفت تا آنجا که پدرش از آب بیرون رفته بود و برای کمک خود را به جاده ای که به دهات دیگر و شهر می رسید کشانده بود.
۲
پدرش رادیوی کوچک دست دومش را که خیلی دوست می داشت و با صرفه جویی و بریدن از شکم آن ها خریده بود، به گردن او آویخته بود و به آهنگ هایی که پخش می کرد گوش می داد. آسمان که ازصبح نا آرام بود، تیره تر شد. برق زد و آسمان غرنبه ای دهکده را لرزاند و سراسر ظلم آباد یکسره سیاه شد. “بوره” سگ پشمالوی آن ها از پایین زوزه کشیده. مرغ ها قدقد کردند و پدرش صلوات فرستاد و صدای شکستن و هیاهو، بع بع و غرش و ریزش از راه دور به گوش رسید و بارانی چون لوله ی آفتابه بر دهکده فرو ریخت. ناگهان همه جا را آب فرا گرفت. او و پدرش تا آمدند به خودشان بجنبند خانه تکان خورد. پدرش فقط توانست او را بغل کند و با شتاب به پشت بام خانه ی محبعلی ببرد و از آنجا خود را به درخت توت برسانند و از آن بالا بروند. از بالای درخت از دور دهکده را می دیدند که چگونه مثل غریقی نا امید عقب می نشست و حباب هایی که شاید از دهان مادر یا خواهر یا برادر هایش بیرون می آمد روی آب می ترکیدند. چند نفر زن و بچه از دور کنار موستان شیون می کردند و خود را غرق گل و لای می ساختند وگونه هاشان رامی خراشیدند. روی آب پر از کاه و تیر و چوب و پشکل بود. گاه سرو کله ی آدم هایی که دست و پا می زدند و فرومی رفتند، سگ هایی که خود را به سوی تپه ها می کشاندند، گوسفندهایی که سنگین می شدند و غرق می گشتند و گاوها و اسب هایی که شنا کنان رو به تپه ها می شتافتند دیده می شدند.
۳
برای آخرین بار از دور قیافه ی هراسناک مادرش را دید. سربند از سرش باز شده بود و گیسوان پریشان سیاهش روی صورتش ریخته بود. نگاه نا امیدش به او دوخته شده بود ودست هایش بیهوده در هوا دنبال پناهگاهی می گشت. موج خروشانی او رادر خود فرو برد و کاه ها پشکل ها در نقطه ای که او بود رویش را پوشاندند. خواست خودش را به آب بیندازد. اما پدرش که نفس نفس می زد و کبود و گیج و منگ به نظر می رسید او را گرفت و روی شاخه ای نشاند.
۴
رادیو را که در کشاکش فرار سالم مانده بود از گردن پسرک گرفت و به بلند ترین شاخه آویخت. سپس چشم هایش را بست و گشود و از دیدن آنچه بر آن ها گذشته بود ناله ی سوزناکی کشید و با دو دست به سرش کوبید و های های دلخراشی را سر داد و او با بغض با صورتی خیس و داغ با پدرش هم نوایی کرد. چنان گریه ای که فقط یک بار دیگر از پدرش دیده بود و آن زمانی بود که گاوشان از گرسنگی مرد.
۵
یاد برادرش نصرت افتاد که آن روز صبح چایش را موقع خوردن صبحانه ریخته بود. نصرت بی تقصیر بود. می خواست که تکه ای نان بکند و چون سفت بود دستش ناگهان به استکان چای خورد و آن را ریخت. پدرش با سیلی صورتش را گل انداخت و مادرش فحشش داد. دیگر به او چای ندادند. همیشه این طوربود. هرکس چایش را می ریخت دیگر به او چای نمی دادند. نصرت نان بیات را با غصه و بغض جوید و خورد. هنوز قیافه اش رابه یاد اشت که چگونه برای بلعیدن نان رگ های نازک وظریف گردنش راست می ایستاد و چشمانش را می بست. پسرک با خودش زمزمه کرد: ” چه آرزویی در دل نصرت ماند! آرزوی یک چای شیرین.”
۶
چشمانش را بست و با خودش گفت:” شاید خواب دیده ام. ای خدا خواب باشد. خواب باشد.” پدرش او را آنجا گذاشته بود و برای کمک گرفتن خود را به آب زده بود و رفته بود. آخرین گریه ها و بوسه ها و دعا هایش را به یاد داشت. با پلک های قرمز و چهره ای زرد با دست هایش که مثل دهن اره زبر و خشن بود. او را نوازش کرد و بوسید و رفت. تا شاید چیزی به دست بیاورد و او را از گرسنگی و مرگ برهاند.
۷
شب سیاه و سنگین و سرد می آمد. فقط صدای باد و ریزش باران بود که در شاخه های درخت توت می پیچید. یک لحظه تصور کرد که مادرش ازوسط آب ها، چراغ لامپا به دست دارد و پیش می آید. چشمانش رابا اشتیاق گشود. اما هیچ کس نبود. تنها شعله های آتشی که مردم روی تپه های دور افروخته بودند در آب افتاده بود.
۸
تنهایی او را به یاد رادیو انداخت. آن را روشن کرد:
- خانم گوگوش شما به چه غذایی علاقه دارید؟
رادیو را بست و آب دهانش را قورت داد. ازسرما لرزید و کت پاره و خیس پدرش را محکم به خود پیچید و دوباره برای فرار از تنهایی رادیو را گرفت.
- خانم گوگوش چرا به پرچم آمریکا علاقه دارید؟ می بینم که به پشت لباستان یک پرچم آمریکا دوخته اید.
- خب دیگه این مده. در فرانسه که بودم…
۹
باور نمی کرد که مادر و دو برادر و خواهرش دیگر وجود ندارند. یاد بوره افتاد که قبل از سیل زوزوه ی وحشتناکی کشیده بود. نمی دانست بوره کجا رفته است. در آن تاریکی که باد هو می کشید ناگهان بغضش ترکید.سر را روی شاخه ی توت گذاشت و های های گریست. هق هق گریه اش با خروش سیل درمی آمیخت. باد صدای گریه می آورد. صدای کودکی گرسنه می آورد. دست هایش را به زور به شاخه ی درخت گرفته بود. جز نان و چای صبح تا آن وقت چیزی نخورده بود. گرسنه و بی حال و سرمازده.
۱۰
چشمانش را گشود. تصور کرد که پدرش از دور با سفره ای نان و پشته ای بوته ی خشک می آید. و مادرش سماور را آتش می اندازد. برادر کوچکش نصرت چای شیرین دیگری می خورد و خواهرش بر سرنان به برادر دیگرش پریده است. دست های یخ زده اش برای گرفتن نان در تاریکی دراز شد اما نتوانست چیزی را بگیرد. از شاخه لیز خورد. توانایی آن را نداشت که شاخه را بچسبد. از همان بالا با سر در تاریکی سقوط کرد. آب دهان گشود و او رادر خود فرو برد. دست وپا زد. بالا آمد. فریاد کشید. و برای همیشه فرو رفت.
۱۱
مرد خسته با دردی کشنده در دل و بغضی در سینه برمی گشت. دوباره به آب زد. از دور درخت توت را دید که تنها در آب نشسته بود. خیلی به چشمش فشار آورد تا پسرش را ببیند، کت خودش را می دید که از شاخه ای آویزان شده. با خود اندیشید که شاید پسرش پشت کت نشسته است. خورشید بالا می آمد. گرسنگی آزارش می داد. اما امید به نجات تنها پسرش او را به تلاش وامی داشت. با تقلا خود را به درخت رساند. بالا رفت کتش را با شتاب از شاخه کند. هیچ کس آن جا نبود. مویه کرد و نالید و چشمانش سیاهی رفت.
۱۲
تپه ها پراز مردم گرسنه بودند. سیل همه چیز را برده بود. جاده ای که به شهر می رفت خراب شده بود و آب آن را گرفته بود. رادیو با صدای ضعیفی اخبار پخش می کرد: ” سیل در چند روستای اطراف کرمانشاه جاری شده. اما تلفات جانی نداشته است. این دهات قبلا از سکنه خالی شده بودند. از طریق هوا برای روستاییانی که درسیل محاصره شده اند خرما و آرد ریخته شده است. چند هلیکوپتر به نجات مردم شتافته اند.” مرد با خشم و کین به طرف رادیویی که آن همه دوستش داشت حمله برد. بلندش کرد و با فحش و ناسزا در حالی که کف به دهان آورده بود به تنه ی درخت کوبیدش. کوبید و کوبید تا به صورت مشتی آشغال در آمد. دودستی آن را به دهان برد و جلد رادیو را گاز گرفت و دوباره به تنه ی درخت کوبید و با تمام قدرت آن را در آب پرت کرد و فریاد زد: – دروزن. دروزنیل داله خیز. داله خیزیل دروزن(دروغ گو! دروغ گوهای مادر قحبه! مادر قحبه های دروغگو)
۱۳
در آن حال به تپه های دور نگریست و چنین به نظرش آمد که تمام مردمی که روی تپه ها سرگردان و گرسنه و سرمازده جمع شده بودند و مادرهایی که بچه های مرده شان رادر آغوش می فشردند. همه فحش می دهند. و هرکه رادیو دارد آن را با لگد خرد و خاکشیر می کند.
- همایش «بیداری اسلامی و وحدت در خاورمیانه» در استانبول برگزار شد
- بررسی تحولات فلسطین در دیدار هنیه با امیر و نخستوزیر کویت
- اسرائیل امروز فلج میشود؛ اعتصاب گسترده در همه بخشها
- ورود کاروان «مایلها لبخند» به نوار غزه
- مقرهای موساد درعراق؛ از فرودگاه بغداد تا دهوک و بصره
- شورای دولتی هلند از ممنوعیت روبنده انتقاد کرد
- ایران «توازن قوا» را به نفع امت اسلام تغییر داد
- آیا انتفاضه سوم در سال ۲۰۱۲ اتفاق می افتد؟
- مشارکت جوانان انقلابی مصر در جشن خروج آخرین نظامی آمریکایی از عراق
- نام «بهار عربی» برای حرکت بیداری اسلامی ناقص است
- استمداد آلسعود از شبکههای اجتماعی برای فرار از بیداری اسلامی
- مبارک تهدید به خود کشی کرد
- ناراحتی اسرائیل از توافق فتح و حماس
- حوزههای ضعف آمریکای امروز
- شکست عملیاتهای ویژه اسرائیل در جنگ ۳۳ روزه




