چهارشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۰ - 16 ربيع أول 1433 - Wednesday, 8 Feb 2012
چنان گریستم که اشکهایم خشک شد
جمعه ۶ شهریور ۱۳۸۸ | ۰۹:۵۸ ق.ظ
چنان گریستم که اشکهایم خشک شد چنان دعا و مناجات کردم که شمع ها آب شد چنان در رکوع ماندم که طاقت از من بی تاب شد از تو درباره محمد و مسیح پرسیدم

ای قدس، ای شهر روشنی بخش و فروزنده پیامبران

ای کوتاهترین راه بین زمین و آسمان!

ای قدس ای مناره هزاران ادیان

ای دختر زیبای کوچک با انگشتهای سوخته

چشمهایت غمگین است ای شهر بتول

ای سایه ساری که بر آن گذر کرده است رسول

غمگین اند سنگهای خیابانهایت

و همچنین گلدسته های مساجدت

ای شهر زیبایی که لباس سیاهی برتن کرده ای

کیست که زنگهای ناقوسها را

در صبح هر یکشنبه

در کلیسای قیامت به صدا درآورد؟

کیست که برای بچه ها

در شب کریسمس

اسباب بازی بیاورد؟

ای قدس ای شهر اندوه و غم

ای اشک فروانی که بر روی پلک چشم لرزانی

کیست  که انجیل را

کیست که قرآن را

کیست که مسیح را

کیست که انسان را

نجات دهد؟

 

ای قدس ای شهر متعلق به من

فردا درخت لیمویت شکوفه می زند

وسنبل های سبز و زیتون شاد خواهند شد

وچشمها هم شاد خواهند شد

وکبوتران مهاجر هم

به بام های پاک تو

باز خواهند گشت

بچه ها دوباره برای بازی برخواهند گشت

وپدران و پسران هم دوباره

در خیابانهای روشنت

به هم خواهند رسید

ای وطنم

ای سرزمین صلح و زیتون

 

شعر از نزار قبانی

ترجمه از سیروس شیرزاد

منبع:خبرگزاری قدس

Comments are closed.